دست‌نوشته‌هایی پیرامون ادبیات، هنر و جامعه از خشایار مصطفوی
درباره‌ِ‌ی من About me:

Die Erstausstrahlung von " Bye-bye, liebes Hamburg

Die Erstausstrahlung von " Bye-bye, liebes Hamburg. Ein Film von Khashayar Mostafavi. HH, 2017" ist am Sa., 10.6., 19:45. Die Wiederholung am So., 11.06., 16:00 Uhr.
http://www.tidenet.de/tv/programm?day=6
 
Plot:
“Bye Bye, liebes Hamburg“ erzählt die Geschichte Ali Javadi, einem 18-Jährigen von Afghanen, der seit 2 Jahren in Hamburg als Asylbewerber lebt. Im Februar 2017 bekam Ali an seinem Geburtstag einen Asyl Ablehnungsbescheid, die Aufforderung Deutschland innerhalb von 30 Tage zu verlassen und nach Afghanistan zurückzugehen.Der Film versucht, Alis Wünsche und Ängste zu zeigen. Er wollte in Deutschland als Feuerwehrmann arbeiten. Der Regisseure des Films wird mit seinem Vormund sprechen. Außerdem wird Ali die Geschichte seines Bruders erzählen, der vor drei Jahren in Afghanistan von radikalislamischen Taliban getötet würde. Der Film zeigt nicht, wie Alis Geschichte ausgeht. Er wartet in seinem Zimmer auf den Tag, an dem die Polizei kommt und ihn nach Afghanistan, in ein unsicheres Land abschiebt.
مستند "خداحافظ هامبورگ عزیز" که به مساله اخراج پناه‌جویان افغان از آلمان می‌پردازد برای اولین‌بار در روز شنبه 10.06.2017 ساعت 19.45 دقیقه از تلویزیون
TIDE
آلمان پخش می‌گردد. علاقمندان در صورت تمایل می‌توانند تکرار همین فیلم را در روز یکشنبه 11.06.2017 ساعت 16 از همین شبکه تلویزیونی تماشا کنند.

The Film is not over yet!

Ken Loach, at the age of 80, in his recent film “I Daniel Blake”, remind us again how the film industry with showing violence, sex, rich and powerful hero’s, nonsense suspensions and Fake Stories lost the power of real cinema to reflect our painful world. Maybe If you ask the filmmakers all around the world about their goals, 90% of them answer you, that they at least want to entertain you with such bullshit elements. They know exactly something is wrong but at the end, they say that, Willy-nilly, that's the way it is. If you want to make a film you should respect your audiences and their banal tastes. On the other hand, the audience is getting bored with the tons of movies with similar structures and overdone stories. That is why Godard said that “The film is over.” I believe nowadays it's not enough to avoid such mainstream elements, perhaps we should recreate a new film system with new deals. However, which as I have said the Filmmakers such ken Loach could be shown the way to survive.
Khashayar Mostafai
11.03.2017

ما درصدد نجات کاپیتالیسم نیستیم



گفتگو با یکی از برنامه‌ریزان اعتراض به گروه بیست در هامبورگ
ما درصدد نجات کاپیتالیسم نیستیم [1]

مصاحبه کریستین استملر با دنیز اورگون
مترجم: خشایار مصطفوی

-          در روز شنبه، جلسه‌ای در دانشگاه هامبورگ برگزار می‌شود که در آن گروه‌های مختلف پیرامون برگزاری و شکل اعتراض به نشست گروه بیست[2] در تاریخ هفتم و هشتم جولای 2017 (شانزد وهفدهم تیر سال 1396) در هامبورگ به رایزنی می‌پردازند.  چه مواردی در این جلسه مطرح می‌شود؟
ما این‌بار خودمان را برای همه‌ی جنبه‌های محتوایی حرکت‌مان آماده خواهیم کرد، جنبه‌هایی که گاه در کنش‌های سیاسی گم می‌شوند. به عبارت دقیق‌تر یعنی ما خود را با وضعیت کنونی دنیا درگیر و منطبق خواهیم کرد. مجله‌‌ی زیرزمینی "طبقه فرودست"[3]  توجه ما را به جبهه‌های جنگ در دنیا جلب می‌کند و نویسنده‌ای چون "توماسز کونیکز"[4] رابطه‌‌‌ی آن را با بحران‌های اقتصادی افشاء می‌کند. رفقای مجله‌ی "ایجاد انقلاب سوئیس"[5] به ما نشان خواهند داد که،‌ چطور می‌شود یک تجربه‌ی انقلابی را امروز دوباره ساخت؟ و آنارشیست‌های یونانی برای ما لطمه‌های سوسیال دمکراسی یونان و امپریالیسم آلمان را تشریح خواهند داد. همچنین هم‌زمان با کارگروهای محتوایی، گروه‌های بومی و منطقه‌ای سابقه و شکل فعالیت خویش را معرفی خواهند کرد و راه‌کارهای همکاری و برگزاری این کنش سیاسی به صورت واحد را مورد بررسی قرار خواهند داد.
-          نشریاتی همچون دی ولت [6] و هامبورگر آبند بلات [7] با عناوینی تحریک آمیز در مورد همایش شما ادعا کرده‌اند که مقامات با دادن اجازه به این کنفرانس در دانشگاه هامبورگ به گردهم‌آیی‌ای با محتوای شورش و انقلاب اجازه برگزاری داده‌اند در این رابطه چه سخنی دارید؟
به هر صورت ما خواستار مکانی رسمی برای این کنفرانس بودیم که بتوانیم  محتوای انتقادی خود را مطرح کنیم. اما وقتی مطبوعات محلی بر علیه کنفرانس ما مطالب تحریک‌آمیز منتشر می‌کنند سوالی که برای ما به وجود می‌آید این است که چرا این تعهد در روزنامه‌نگاری در برابر همایش‌های نئونازی‌ها و پوپولیست‌های راست کمتر واکنش نشان می‌دهد؟
-          اتحاد گروهی شما با نام فتح گروه بیست یک گروه چپ رادیکال است که خود را با عنوان‌های ضد سرمایه‌داری و انقلابی می‌شناسد. با این حساب دریافت و مفهوم مورد نظر شما از گروه بیست چگونه است؟
اقتصادهای ملی با طبقات سرمایه‌داری به صورت تنگاتنگی درهم بافته شده‌اند، این‌ها علی‌رقم اینکه با هم در رقابت هستند اما به یکدیگر وابسته و محتاج هم هستند. این تنظیم و تقسیم قدرت میان این دو دسته همیشه حائز اهمیت است و کارکرد گروه بیست هم در خلال نشست و ملاقات‌ها، تحکیم قدرت نظام سرمایه‌داری و تنظیم مجدد مناسبات آن است. لذا برای ما گروه بیست نمادی از نظام سرمایه‌داری‌ای است که ما در درصدد مبارزه با آن هستیم. 
-          برداشت شما از پیامدهای سیاست‌های کشورهای عضو گروه بیست چیست؟
جنگ‌آفرینی و جنگ‌های نیابتی آن‌ها در راه بدست آوردن ذخایر زیرزمینی، سیاست بازاریابی و فروش و همچنین اعمال نفوذ و هدایت قدرت‌های منطقه‌ای در راستای منافع اقتصادی، منجر به مرگ و بدبختی در بسیاری از مردم مناطق دنیا شده‌ است. از سوی دیگر همین سیاست‌ها باعث آوارگی میلیون‌ها انسان شده است، آوارگان و پناهندگانی که بعدها به طور مثال در ترکیه و اروپا به صورت رقت‌انگیزی به کار واداشته و به بازی گرفته می‌شوند.
-          آنجا که می‌گویید: "نگذارید نظام سرمایه‌داری دوباره خود را بازسازی کند." فراخوان اتحاد برای تظاهرات بزرگ شما، مبارزه‌طلبانه‌تر و پرشورتر از دیگران به نظر می‌رسد، آیا این سرحد خواسته‌‌های شماست؟
تاکنون، همه‌ی انواع نظام‌های سوسیال دمکرات تلاش کرده‌اند که به هر حرکت اعتراضی  در عین سرکوب کردن، برچسب خویش را بچسبانند برای آن‌ها این طور عمل کردن ایمن‌تر است اما ما نه تنها درصدد نجات نظام سرمایه‌داری نیستیم بلکه می‌خواهیم به فرایند مرگ آن سرعت ببخشیم.
-          از حالا اعتراض در برابر شخصیت‌های سیاسی راهی هامبورگ و همچنین روئسای جمهوری همچون ترامپ یا اردوغان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ این در حالی است که برخی علاقه‌مندند که پوتین را هم در لیست هدف اعتراض قرار دهند.
برای ما خانم آنجلا مرکل و هیات اقتصادی آلمان که او را همراهی می‌کنند حریفان مستقیم هستند. آن‌ها مسبب و مقصر وضعیت کنونی هستند و همچنین تنها آن‌ها قادرند در اینجا با ما بجنگند.
-          در ماه جولای، نیروهای پلیس، ارتش و همچنین مامورین سازمان‌ اطلاعات با تمام قوا به هامبورگ می‌آیند و به حالت آماده‌باش خواهند بود. با این حساب آیا اصلا تظاهرات و اعتراض کارآمد و موثر خواهد بود؟
اعتراض‌ها خلاقانه و چند جانبه برگزار خواهند شد لذا ما از این نکته که شنیده و دیده خواهیم شد، مطمئنیم. همچنین ما اعتراض‌های خود را تنها به دو روز برگزاری نشست محدود نمی‌کنیم بلکه از یک هفته قبل با برگزاری فستیوال‌ها، کارگاه‌های محتوایی وهمچنین تظاهرات به استقبال اعتراض به نشست گروه بیست خواهیم رفت.  
-          در فراخوان خود آوردید که "این اعتراض سرآغازی بر سرنگونی سیستم خواهد بود" آیا این گفته، حاصل ایده‌ی فشار همه جانبه بر سیستم است؟  
ببینید، با اعتراض به گروه بیست خیلی از مردم وارد ماجرای سیاسی می‌شوند و به نحوی آماده‌ی کار سیاسی می‌گردند و ما می‌خواهیم از این زمان استفاده ببریم تا ساختارهای جدید برای یک کار بلند به وجود بیاوریم. این به این معنا است که ما در برابر قدرت و در فرایند سرنگونی سیستم باید با کنش‌های کوچک حرکت خود را پیش ببریم.

منبع:
https://www.jungewelt.de/2017/02-11/049.php


[1] - این مصاحبه با عنوان
Wir wollen den Kapitalismus nicht retten.
در روزنامه
Junge welt
در تاریخ یازده فوریه 2017 ، در صفحه‌ی هشت به چاپ رسیده است.

[2] -  
گروه بیست، شامل وزرای اقتصاد و روئسای بانک‌های بزرگ بیست کشور با اقتصاد بزرگ دنیا است که در مجموع هشتاد و پنج درصد اقتصاد دنیا را در اختیار دارند و از  سال 1999 تا کنون هر سال در یکی از کشورهای عضو، جلسات آن‌ها برگزار شده است
[3] -  Lower Class Magazine
[4] - Tomasz Konicz
[5] - Revolutionären Aufbau Schweiz
[6] - Die Welt
[7] - Hamburger Abendblatt

گزارشی از یک اعتراض یک ‌نفره روبروی کنسولگری ایران در هامبورگ، در اعتراض به وضعیت آرش صادقی





امروز سی دسامبر 2016، فردا سال نو میلادی از راه می‌رسد. از دو روز قبل سخت سرما خورده‌ام طوری که نای جم خوردن ندارم. قرار بود امروز یک پلان جایگزین برای فیلم آخرام را فیلمبرداری کنیم. که همان دیشب هماهنگ کردم و آن را لغو کردم.  با خودم گفتم این چند روز تعطیلی سال نو را خانه می‌مانم و استراحت می‌کنم.
 صبح که از خواب بیدار شدم به عادت همیشه، به انتظار آن خبر یگانه آن خبری که همیشه منتظراش هستم. اخبار را کنترل می‌کنم. اما خبری از خبر من نیست، در سوریه همچنان کشت و کشتار در جریان است. دولت آلمان درصدد تغییر قوانین‌اش در برابر خارجیان است، دلار کمی گران شده. نه به یک خط خبر که می‌رسم خشک‌ام می‌زند. امروز شصت و هشتمین روز از اعتصاب غذای آرش صادقی است. دوباره می‌خوانم، آرش رکورد اعتصاب غذای بابی سندز با شصت و شش روز را شکسته. رکورد؟ جمله‌ها را دوباره در ذهن‌ام مرور می‌کنم. کسی درون‌ام به من می‌گوید این رکورد یعنی او دارد می‌میرد او دارد جان می‌کند. یک پوستر با عنوان #saveArash تهیه می‌کنم در اینترنت چند پست می‌فرستم. بعد به خودم می‌گویم نه این کافی نیست. از خودم می‌پرسم چطور می‌توانم از 5000 کیلومتر دورتر سرنوشت محتوم مردی را تغییر دهم؟ چطور با چند پست یا چند توییت؟

من ناامید که می‌شوم به خواب پناه می‌برم. پس به رختخواب می‌روم و به خوابی طولانی فرو می‌روم. ساعت حوالی سه بعدازظهر است که بیدار می‌شوم، کمی حالم بهتر است. می‌ترسم دوباره اخبار را کنترل کنم. یعنی آن جسم نحیف و رو به موت، آن مرد هنوز در آن پستوی نمور اوین نفس می‌کشد؟ نمی‌دانم چه شد در یک آن تصمیم گرفتم، حس کردم اندازه‌ی عصبانیتم از کنترل‌ام خارج است یا باید کاری کنم، حالا هر کاری که شد. لباس پوشیدم برای چهار پنج نفر از دوستانم پیغام دادم که:

 " سلام. من الان یک پلاکارد با عنوان#saveArash بر می‌دارم و می‌رم بقل سفارت ایران چند ساعتی به نشانه اعتراض اونجا می‌ایستم. مجوز هم ندارم هر کی دوست داشت بیاد."

من در هامبورگ زندگی می‌کنم و خانه‌ی من از کنسولگری ایران زیاد دور نیست. ساعت چهار و نیم بعدازظهر که به سفارت می‌رسم. هوا همچنان روشن است. مستقیم می‌روم جلوی در سفارت، مثل یک مجسمه می‌ایستم. ترکیب یک آدم پلاکارد بدست تنها با کاشیگری سردر سفارت ایران برای مسافران خیابان و رهگذران غریب است. یکی، دو ماشینی می‌ایستند چند لحظه‌ای به من و پلاکارد در دست‌ام نگاه می‌کنند و بعد می‌روند. توقعی هم نمی‌شود داشت روز پایانی سال است و آلمانی‌ها ذهن‌شان درگیر تعطیلات و جشن‌های سال نو است. نه این طور نیست حالا یک خانواده سه نفری آلمانی از ماشین پیاده شده‌اند و جلویم ایستاده‌اند. یک مرد، یک زن و یک پسر بچه‌ی ده ساله. مرد آلمانی روی پلاکارد را می‌خواند. بعد با آنها وارد گفتگو می‌شوم. با حرارت در مورد خطر جانی‌ای که آرش صادقی را تهدید می‌کند برایشان توضیح می‌دم. اینکه چه ظلمی به او رفته و می‌رود، چند سوال می‌پرسند. بعد زن انگار بخواهند به یکی از اعضاء خانواده متوفی تسلیت بگوید دست‌اش را روی شانه‌ام می‌گذارد و مرا تسکین می‌دهد. از پلاکارد من یک عکس می‌گیرند، برایم آرزوی موفقیت می‌کنند و می‌روند. آنها که رفتند باز هم در آن خیابان بلند تنها شدم. هوای سرد هامبورگ تا ته استخوان را می‌سوزاند. اما من امروز به سرما فکر نمی‌کردم راست‌اش بیشتر از هر چیز دوست داشتم گریه کنم، مدت‌هاست که گریه نکرده‌ام. اما گریه‌ام می‌گیرد؛ برای مرد عاشقی که جان می‌دهد. برای میهنی که نفس‌هایش به شماره افتاده است.

در همین فکرها هستم که  دو مرد از در دیگر سفارت بیرون می‌آیند، روبرویم می‌ایستند، مردی که پالتوی شیکی پوشیده نوشته‌ی بر دستم را می‌خواند. و بعد به انگلیسی سوال می‌پرسد. به خودم می‌گویم جواب‌اش را نده، به آلمانی می‌گویم من فقط آلمانی حرف می‌زنم. او آلمانی بلد نیست. با انگلیسی دست و پا شکسته‌اش مدام سوال می‌پرسد؟ می‌گوید آرش صادقی؟ آرش صادقی کیه من تا حالا نشنیدم. بعد از من می‌پرسد تو کجایی هستی؟ دوباره به آلمانی جواب می‌دهم که این سوال شخصی است و توجه داشته باشد که اینجا وزارت اطلاعات ایران نیست که هر سوالی که دلش خواست بپرسد. گویی چیزی از جمله‌ام فهمید چون به مردی‌ که کنارش ایستاده بود گفت: این که آلمانی نیست ایرانیه احتمالا، از مرد کنار دست‌اش می‌پرسد: اصلا شما آرش صادقی می‌شناسی؟

عصبانیم. تاب نمی‌آورم. و قبل از آنکه آن جواب آماده را بشنوم، می‌گویم:
آره من ایرانی هستم، اینم آرش صادقیه که محکوم به نوزده سال زندان شده، صدایم را بالا می‌برم. شماها در مقابل تاریخ مسئولید برو اون تلفنت و بردار و به اون جنایتکارا تو ایران زنگ بزن و بگو یک نفر تو بند هشت اوین داره می‌میره. ببین شاید اونها خبر داشته باشن.

می‌خواهد تخطئه‌ام کند می‌گوید. حالا مثلا تو اومدی جلوی سفارت وایسادی، اون نمی‌میره؟

دوباره گر می‌گیرم. چرا می‌میره ولی حداقل می‌خوام بهتون نشون بدم خون‌اش هدر نمی‌ره بلکه چون لکه‌ی ننگی تا ابد روی دستتون می‌مونه،

انگار چیزی را نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد. دوباره می‌پرسد، حالا تو چرا اومدی اینجا ایستادی؟

من به عنوان یک آدم اومدم به تو آدم اعتراض کنم، تو که داری جون یک آدم دیگر و می‌گیری.

دیگر هیچ نمی‌گوید، گویی برایش کافی بوده، بی‌حرف راه‌اش را می‌کشد که برود. من پشت سراش داد می‌زنم:

 برو به رئیس‌هات بگو بترسن، چون فردا که آرش رفت. کابوس هشتاد و هشت دوباره کف خیابون‌های تهران براتون تکرار می‌شه.

رفته است و من مانده‌ام. از آخرین حرفی که زدم مطمئن نیستم. این روزها هر کس سرش گرم بدبختی خودش است. مردم دیگر نای و امید جم خوردن ندارند. اما نه شاید هم حق با من باشد. اگر همه که نه، اگر اکثریتی مثل من فکر کنند. اگر این حس خشمی که من دارم را داشته باشند چه؟ آیا دوباره ما چون سیل در خیابان‌ روان می‌شویم؟
 اساسا من آدم هیجان‌زده و احساساتی‌ای نیستم. اما امروز همان حسی را داشتم که در عاشورای سال 88 تهران داشتم. ظلمی که بر ما رفته و می‌رود، این‌بار با اسم رمز آرش، خون را در رگ‌های من به خروش می‌اندازد.

دقیقا پانزده دقیقه بعد سه ماشین پلیس آلمانی با آژیر و چراغ گردان و دبدبه و کبکبه از راه می‌رسند. طرف ماشین رو خیابان را می‌بندند، پلیس‌ها در چند نقطه پخش می‌شوند. بعد از چند لحظه که موقعیت را بررسی می‌کنند یک خانم پلیس به سوی من می‌آید، و با ادب و احترام به من شب بخیر می‌گوید. از من می‌پرسد که اینجا چه می‌کنم و من هم درباره‌ی حقوق خودم توضیح می‌دهم که من می‌توانم در هر جا و لحظه‌ای با عنوان Flash mop اعتراض خود را اعلام دارم. لحن‌اش را دوستانه‌تر می‌کند و بعد از خواندن پلاکارد، به من توضیح می‌دهد که بله شما این حق را دارید. مدارک شناسایی من را کنترل می‌کند و از من می‌خواهد که به آن سوی خیابان بروم چون عملا نمی‌توانم جلوی درب سفارت بیاستم. قبول می‌کنم و با او به سمت دیگر خیابان می‌رویم.  پلیس‌ها همچنان جلوی عبور ماشین‌ها در خیابان را گرفته‌اند.

سوی دیگر خیابان و روبروی سفارت تاریک است. خانم پلیس با من وارد دیالوگ می‌شود. اول اظهار تاسف می‌کند که مجبور شده مرا به این سمت تاریک بیاورد و اینکه شاید دفعه بعد بهتر است من با خودم یک چراغ دستی بیاورم. بعد از آرش صادقی می‌پرسد، روایت دردناک سرنوشت آرش را برایش توضیح می‌دهم. از من می‌پرسد مگر او چه کرده که باید نوزده سال در زندان بماند. در آلمان نوزده سال چیزی شبیه حبس ابد است که قاتلین مستحق آن هستند. چطور می‌توانم توضیح بدهم که جرم او اعتراض مسالمت‌آمیز بوده است؟   

خانم پلیس، زن زیبایی است در این شب سرد زمستانی دوست دارم عاشقانه‌ترین داستانی که تا کنون شنیده‌ام را برایش تعریف کنم. اینکه آرش به اعتراض به دستگیری همسراش گلرخ ایرایی از شصت و هشت روز پیش از جان خود دست شسته است. اینکه در راه آن کس و آن چیز که دوست می‌دارد جان فدا می‌کند. همچون قصه‌های اساطیری گذشته. در فرهنگ آلمانی خبری از داستان فرهاد کوه کن یا مجنون سرگشته نیست. شاید ما ایرانی‌ها با خرده داستان‌ها و اساطیرمان وجه عاشقانه این داستان را بهتر می‌فهمیم، داستانی که شاید برای یک آلمانی با ذهنی خردگرا، غیر معقول به نظر برسد. خلاصه چند خط سر هم می‌کنم و در اهمیت موضوع می‌گویم. همین بس که ما روزی در آینده روایت ایثار و ایستادگی آرش را در لوای یک داستان عاشقانه به کودکانمان در مدارس آموزش خواهیم داد.

پلیس‌ها به تدریج خیابان را باز می‌کنند رفت و آمد عادی دوباره به جریان می‌افتد. خانم پلیس همچنان کنار من ایستاده‌ تا به قول خودش از من محافظت کند، به من می‌گوید متوجه هستی که رفت و آمد‌ها در سفارت زیاد شده و آنها دارند از پشت پنجره از تو عکس و فیلم می‌گیرند. می‌خندم و می‌گویم تنها چیزی که برایم مهم نیست همین است. پرونده من به اندازه وافی و کافی قطور است.

برای لحظه‌ای حس می‌کنم به این آلمانی‌ها ظلم می‌کنم. سه ماشین پلیس آورده‌اند اینجا و در این سرما در دور و اطراف پخش شده‌اند. راست‌اش را بخواهید برای لحظاتی با خودم تردید می‌کنم. من در این تاریکی ایستاده‌ام و می‌خواهم کاری کنم که نمی‌دانم هیچ نتیجه‌ای دارد یا نه. در همین فکر ها هستم که خانم پلیس دوباره با من حرف می‌زند از من می‌پرسد که آیا ما ایرانی‌ها سال نو میلادی را جشن می‌گیریم؟ در جواب و میان حرف‌هایم به او می‌گویم که متاسفم که شب سال نو به آنها زحمت داده‌ام. گویی تردید‌ام را فهمیده که می‌گوید این وظیفه‌اش است و خودش معتقد است اعتراض هر چند کوچک هر چند کوتاه می‌تواند تاثیر زیادی بگذارد و وقتی هر کسی به اندازه‌ی خودش کاری برای بهتر شدن کرد، آن وقت است که کار دنیا بهتر می‌شود. در نهایت به من می‌گوید که وضعیت اضطراری آرش صادقی را می‌فهمد و به کار من احترام می‌گذارد و به عنوان یک پلیس وظیفه او و همکاران‌اش است که از من محافظت کنند.

دیگر اتفاقی خاصی نمی‌افتد، بجز اینکه گویی همه‌ی کارمندهای سفارت ایران به آنجا احضار می‌شوند و احتمالا اضافه حقوق می‌گیرند. ساعت هفت و نیم شب به پلیس‌ها اعلام می‌کنم که می‌خواهم اعتراض‌ام را پایان دهم. نه نفر پلیس دور‌ام جمع می‌شوند و با من دست می‌دهند و با گرمی خداحافظی می‌کنند. از آنها جدا می‌شوم و به خانه بر می‌گردم. در طول مسیر بازگشت به این فکر می‌کنم شاید بار دیگر از بین حداقل سی هزار ایرانی ساکن هامبورگ چند نفر دیگر هم خودجوش آنجا ایستاده باشند. بار دیگر؟ اما بار دیگر کی است؟ در سوگ آرش؟ حتی فکرش هم ترسناک است.

در آخر هیچ نمی‌ماند بگویم. جز یک آروز، اینکه کاش می‌شد این پایان محتوم آرش را تغییر داد. کاش کسی بود که کاری می‌کرد، خواسته‌ی ساده‌‌ی او را جواب می‌دادند؛ تا او دست از اعتصاب غذا بکشد.
آه که این خاک به اندازه، قهرمانان مرده دارد، کاش آرش ما زنده بماند.
خشایار مصطفوی
به تاریخ 11 دی ماه 1395